این چند روز مشغول کتاب «گرگ بیابان» اثر هرمان هسه بودم؛ تجربه جالب و جذابی بود. شاید هر انسان اهل دقت، بخشی از خودش را در قالب شخص اول رمان بازیابد. ادامۀ پست، فهم من از محتوای کتاب است و کوشیدهام خط داستان را فاش نکنم. البته بدون خواندن کتاب هم میتوان این جملات را صحیح دانست اما هنر نویسنده، خلق جهانی است که پذیرش این گزارهها را ملموس میسازد.
ترجمههای مختلفی از کتاب انجام شده. بنده ترجمۀ دکتر قاسم کبیری را خواندم که بنظرم روان و ساده بود.
* * *
هری هالر، روشنفکری منزوی است که نمیتواند میان خود و جامعه سازگاری برقرار کند. او احساس میکند با دیگران تفاوت اساسی دارد و شخصیت خود را دوگانه میبیند: بخشی ازو انسانی است فرهیخته و اندیشمند و بخش دیگر گرگی سرکش! مشکل هری اینجاست که میخواهد به هویتی یکپارچه برسد.
هری از جامعه و ارزشهای آن فاصله گرفته. او از زندگی معمولی بیزارست چون خود را انسانی متفاوت و برتر میبیند. گویی رنج او به بخشی از هویتش تبدیل شده و بخاطر حفظ این تفاوت، حاضر به کنار گذاشتن رنج نیست!
زندگی هرمینه، نقطۀ مقابل رویکرد هری است: اینکه گاه باید از تحلیل و قضاوت فاصله گرفت و خود را به جریان زندگی سپرد. اینکه لازم نیست پیش از تجربه کردن، همه چیز را بدانیم. اینکه زندگی به حرکت و بازی هم نیاز دارد. پس هری را به تجربه، رقص، عشق و لذت دعوت میکند.
تئاتر جادویی مهمترین موقعیت رمان است. هری در این فضای رازآلود با جنبههای گوناگون خودش روبرو میشود. او درمییابد که درون آدمی شبیه خانهای است با اتاقهای زیاد که ممکن است بخشهایی ازین خانه متضاد باشند. ولی هیچ اتاقی به تنهایی حقیقت انسان نیست.
اما راه رهایی هری، خندیدن است. او زندگی خود را بیش از اندازه جدی گرفته و خنده، یعنی رهایی از هویت خشک و تغییرناپذیر. انسان زمانی رها میشود که بتواند به تصورات قطعی خودش هم با شوخ طبعی و تردید نگاه کند.
پ.ن
در طول کتاب به هرمینههای زندگیام فکر میکردم. اینکه هیچکدام موفق نشدند این هری سفت و سخت را منعطف کنند و رقص یادش بدهند. 😁