<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>حمیدنامه</title>
	<link>https://hamidak.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://hamidak.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>اوست ستوده</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sat, 10 Oct 2026 17:57:21 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>شنبدنامه</title>
		<link>https://hamidak.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hamidak.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Sat, 10 Oct 2026 14:29:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شب‌ها دیر می‌خوابم، داستان گوش می‌دم، و گرچه هوا پاییزیه ولی هنوز می‌شه دریچه رو باز گذاشت. غالبا هم نسیم‌ خنک و قشنگی می‌وزه که جان می‌دهد برای مشق نوشتن... از سه شنبه نمایشگاه‌مون شروع می‌شه ولی بعنوان یک دقیقه نودی، هنوز چیزی آماده‌ نکردم. 😁
شاید یادتون نیاد ولی چندی پیش از دو پسرک افغان و محروم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شب‌ها دیر می‌خوابم، داستان گوش می‌دم، و گرچه هوا پاییزیه ولی هنوز می‌شه دریچه رو باز گذاشت. غالبا هم نسیم‌ خنک و قشنگی می‌وزه که جان می‌دهد برای مشق نوشتن... از سه شنبه نمایشگاه‌مون شروع می‌شه ولی بعنوان یک دقیقه نودی، هنوز چیزی آماده‌ نکردم. 😁</p><p>شاید یادتون نیاد ولی چندی پیش از دو پسرک افغان و محروم از تحصیل نوشته بودم. خبر خوب اینکه پیگیری‌ها نتیجه داد و بزودی می‌تونن برن مدرسه. ولی انصافا مسیر دشواری بود!</p><p>خواهرم حالش خوبه، روحیۀ دخترک هم بهتره و شکرخدا خوابش منظم شده‌. خداوند به باعث و بانی پیش دبستانی خیر بده؛ چون هیچکس نمی‌تونست دخترک رو مجبور کنه به زود خوابیدن، جز مهد. 😁</p><p>فعلا تنها نگرانیم بابت دوست عزیزی است که گره به کارش افتاده. امیدوارم مشکلاتش حل بشه. لطفا براش دعا کنید که دلگرم و سلامت باشه و جریان زندگیش آسان و روان بشه. الهی آمین.</p><p> </p><p><span style="font-size:12px;">* شنبد: شنبه در فارسی کهن.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hamidak.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>حمید</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رهایی از خویش</title>
		<link>https://hamidak.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hamidak.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Fri, 09 Oct 2026 11:19:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این چند روز مشغول کتاب «گرگ بیابان» اثر هرمان هسه بودم؛ تجربه جالب و جذابی بود‌. شاید هر انسان اهل دقت، بخشی از خودش را در قالب شخص اول رمان بازیابد. ادامۀ پست، فهم من از محتوای کتاب است و کوشیده‌ام خط داستان را فاش نکنم. البته بدون خواندن کتاب هم می‌توان این جملات را صحیح دانست اما هنر نویسنده، خلق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j990808_n785476_IMG_20261009_110858_735.jpg" alt="" /></p><p>این چند روز مشغول کتاب «گرگ بیابان» اثر هرمان هسه بودم؛ تجربه جالب و جذابی بود‌. شاید هر انسان اهل دقت، بخشی از خودش را در قالب شخص اول رمان بازیابد. ادامۀ پست، فهم من از محتوای کتاب است و کوشیده‌ام خط داستان را فاش نکنم. البته بدون خواندن کتاب هم می‌توان این جملات را صحیح دانست اما هنر نویسنده، خلق جهانی است که پذیرش این گزاره‌ها را ملموس می‌سازد.</p><p>ترجمه‌های مختلفی از کتاب انجام شده. بنده <a href="https://t.me/litera999/28691" target="_blank" rel="nofollow">ترجمۀ دکتر قاسم کبیری</a> را خواندم که بنظرم روان و ساده بود.</p><p style="text-align:center;">* * *</p><p>هری هالر، روشنفکری منزوی است که نمی‌تواند میان خود و جامعه سازگاری برقرار کند. او احساس می‌کند با دیگران تفاوت اساسی دارد و شخصیت خود را دوگانه می‌بیند: بخشی ازو انسانی است فرهیخته و اندیشمند و بخش دیگر گرگی سرکش! مشکل هری اینجاست که می‌خواهد به هویتی یکپارچه برسد.</p><p>هری از جامعه و ارزش‌های آن فاصله گرفته. او از زندگی معمولی بیزارست چون خود را انسانی متفاوت و برتر می‌بیند. گویی رنج او به بخشی از هویتش تبدیل شده و بخاطر حفظ این تفاوت، حاضر به کنار گذاشتن رنج نیست!</p><p>زندگی هرمینه، نقطۀ مقابل رویکرد هری است: اینکه گاه باید از تحلیل و قضاوت فاصله گرفت و خود را به جریان زندگی سپرد. اینکه لازم نیست پیش از تجربه کردن، همه‌ چیز را بدانیم. اینکه زندگی به حرکت و بازی هم نیاز دارد. پس هری را به تجربه، رقص، عشق و لذت دعوت می‌کند.</p><p>تئاتر جادویی مهم‌ترین موقعیت رمان است. هری در این فضای رازآلود با جنبه‌های گوناگون خودش روبرو می‌شود. او درمی‌یابد که درون آدمی شبیه خانه‌ای است با اتاق‌های زیاد که ممکن است بخش‌هایی ازین خانه متضاد باشند. ولی هیچ اتاقی به تنهایی حقیقت انسان نیست.</p><p>اما راه رهایی هری، خندیدن است. او زندگی خود را بیش از اندازه جدی گرفته و خنده، یعنی رهایی از هویت خشک و تغییرناپذیر. انسان زمانی رها می‌شود که بتواند به تصورات قطعی خودش هم با شوخ‌ طبعی و تردید نگاه کند.</p><p> </p><p>پ.ن</p><p>در طول کتاب به هرمینه‌های زندگی‌ام فکر می‌کردم. اینکه هیچکدام موفق نشدند این هری سفت و سخت را منعطف کنند و رقص یادش بدهند. 😁</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hamidak.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>حمید</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j990808_n785476_IMG_20261009_110858_735.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j990808_n785476_IMG_20261009_110858_735.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>گرگ بیابان</category>
	</item>
	<item>
		<title>فراق</title>
		<link>https://hamidak.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hamidak.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2026 10:36:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواهرم یددرمانی داشت و باید از همه دور می‌موند مخصوصا از بچه‌ش. دو هفته تهران بود و دخترک دوهفته بی‌مادر بود‌ و چقدر سخت گذشت این مدت.
دیروز اومد خونمون که شب بخوابه و صبح که مامانش از سفر میاد، زود ببینتش. ولی مادرش دیر کرد و دخترک رفته مهد و می‌دونم چقدر سخته که تا ظهر صبوری کنه!
دیروز باهم کاردست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خواهرم یددرمانی داشت و باید از همه دور می‌موند مخصوصا از بچه‌ش. دو هفته تهران بود و دخترک دوهفته بی‌مادر بود‌ و چقدر سخت گذشت این مدت.</p><p>دیروز اومد خونمون که شب بخوابه و صبح که مامانش از سفر میاد، زود ببینتش. ولی مادرش دیر کرد و دخترک رفته مهد و می‌دونم چقدر سخته که تا ظهر صبوری کنه!</p><p>دیروز باهم کاردستی درست کردیم. شب هم قصه تکشاخ رو براش گفتم که همون اوایل ماجرا خوابش برد. کار دستی‌ای که برای مادرش درست کرد، یه قلب صورتیه که روش پولک و نگین چسبونده و بهم گفت روش بنویسم «مامان عزیزم دوستت دارم». دیشب با کاردستی توی دستش خوابش برد؛ دایی خرس گنده هم نتونست برای مظلومیت و تنهایی دخترک اشک نریزه....</p><p><br>واقعا چه کاریه بچه آوردن؟! 😞😢<br>ایشالا هیچ بچه‌ای بی‌مادر نشه؛ بزرگ‌ها هم نشن!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hamidak.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>حمید</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شوق</title>
		<link>https://hamidak.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://hamidak.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2026 00:47:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کتاب صوتی «گرگ‌ بیابان» را الابختکی دانلود کردم، شاید هم اسم هرمان هسه جلبم کرد. از شانس خوشم علی عمرانی راوی متن است. جان بجانش کنی روح «نمایش» در بیانش رسوخ کرده و نمی‌تواند شخصیت‌ها را نپردازد. دست و زبانش مریزاد.
اما مهمتر ازینها، خود کتاب است. شخصیت اول داستان را بسیار دوست داشته‌ام. از همانها...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://taaghche.com/audiobook/138069" target="_blank" rel="nofollow">کتاب صوتی</a> «گرگ‌ بیابان» را الابختکی دانلود کردم، شاید هم اسم هرمان هسه جلبم کرد. از شانس خوشم علی عمرانی راوی متن است. جان بجانش کنی روح «نمایش» در بیانش رسوخ کرده و نمی‌تواند شخصیت‌ها را نپردازد. دست و زبانش مریزاد.</p><p>اما مهمتر ازینها، خود کتاب است. شخصیت اول داستان را بسیار دوست داشته‌ام. از همانها که فکر می‌کنی از روی زندگانی خودت کپی کرده‌اند. دغدغه‌ها، گفتگوهای درونی، موقعیت‌ها، واکنش‌ها، حتی سرزنش‌های وجدان... خدایا انقدر شباهت، چگونه ممکن است؟<br>گذشته از جذابیت کتاب، شاید بتواند به خودشناسی‌ام کمک کند. امیدوارم در نهایت راضی باشم، هرچند هیچ چیز نیست که واقعا راضی‌ات کند.</p><p> </p><p>تا نیمۀ متن را که خواندم اگر بخواهم خلاصه کنم، چیزی بهتر از این شعر روانشاد اورنگ خضرایی گویا نخواهد بود:</p><p>«گاهی که در برابر اندوه یک سکوت<br>خم می‌شوم به سوی تماشای لحظه‌ها<br>بانگ هزار کبک سحر در خرام توست.<br>در بیشه زارهای فلق<br>گرگی عاشقم!»</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://hamidak.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>حمید</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>گرگ بیابان</category>
	</item>
</channel>
</rss>